تبليغاتX
«من» نامه -
خصوصی
۱- اصلا ميخواستم كامل فراموش بشه و بره به .........تاريخ از بس تو دوران دانشجوئي اذيتم كرده بود ۶ سال تمام با مظلوميت تحملش كردم چون ميدونستم بالاخره تموم ميشه. بعدشم كه طرحشو اومد ور دلم با يه عالمه انتظار نابجا اما اونقدر  عاقل شده بودم كه بتونم نه بگم هر چند اون نميفهميد! بعدشم يه روز بي خداحافظي و با بي وفائي تموم رفت  و چقدر احساس سبكي كردم. عجيب به چشم شورش اعتقاد داشتم و دارم !!!! و از حسادتاش گريزونم. حالا يه روز تو اين شهر بزرگ  ساعت ۱۰ صبح از خونه ميام بيرون چون ميخوام يه كم ديرتر برم سر كار بعد هوس ميكنم پياده برم بعد يه هو باباشو ميبينم!!!!كه از رفتار دخترش البته شرمند ه است هرچند همه چيزو نميدونه بعد ديگه سرو كلش تو زندگيت پيدا ميشه و هنوز نيومده بدشانسيها رو سرت خراب ميشه!!!!!!!! خرافاتيم يا بد بين يا زخم خورده نميدونم. اما تصميم ندارم باش ارتباطي برقرار كنم تصميم ندارم تو زندگيم راهش بدم اصلا نميخوامش به كي بگم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:56  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ميخوام بنويسم واسه دل خودم و بعضي وقتا شايد واسه اينكه آدمائي تائيدم كند بالاخره آدمم ديگه. از همه چیز هم مینویسم فعلا نیازم فقط نوشتنه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
يك پزشك
زهرا
ويولت
آونگ خاطره ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان