![]() |
![]() |
|
| خصوصی |
|
احساس رهائي ميكنم همين.... ... نه كمي هم احساس بدجنسي دارم دلم ميسوزد برايش خيلي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:21 توسط یسنا |
|
|
هيچكس به من نگفت دوستت دارم! هيچكس به من توجهي نكرد! هيچكس مهربانيم رو نديد!هيچكس ارزشي بم نداد.هيچكس نخواست انديشمو بشناسه.هيچكس به عمق چشمام نگاه نكرد! هيچكس وقتي نذاشت تا كمي بشناسم. هيچكس نخواست لحظات تنهائيش رو با من پر كنه.هيچكس..........نتيجه اين شد كه عزيز و عزيزترين و يگانه همدم و عشق هيچكس نشدم تنهااااااااا تا تو اومدي ۱سال فقط از دور نگاهم كردي ۱سال انديشه هامو خوند ۱سال توانائيهامو شناختي و ۱سال احساساتمو. ۱سال سعي كردي بم نزديك بشي.۱سال توجهمو جلب كردي وقتي مطمئن شدي ازم اونوقت گفتي دوستت دارم بعد ۱سال سعي كردي بهم بقبولوني و بالاخره از فيلتر "من" رد شدي و حالا اونقدر به هم نزديكيم و همو ميخوايم كه نميفهميم مال هم نيستيم نميخوايم قبول كنيم .من بايد برم تا هر دومونو نجات بدم برم و بسپارم به خدا همون خدائي كه همين نزديكيست نزديك دل عاشقا.دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:24 توسط یسنا |
|
|
۱- اصلا ميخواستم كامل فراموش بشه و بره به .........تاريخ از بس تو دوران دانشجوئي اذيتم كرده بود ۶ سال تمام با مظلوميت تحملش كردم چون ميدونستم بالاخره تموم ميشه. بعدشم كه طرحشو اومد ور دلم با يه عالمه انتظار نابجا اما اونقدر عاقل شده بودم كه بتونم نه بگم هر چند اون نميفهميد! بعدشم يه روز بي خداحافظي و با بي وفائي تموم رفت و چقدر احساس سبكي كردم. عجيب به چشم شورش اعتقاد داشتم و دارم !!!! و از حسادتاش گريزونم. حالا يه روز تو اين شهر بزرگ ساعت ۱۰ صبح از خونه ميام بيرون چون ميخوام يه كم ديرتر برم سر كار بعد هوس ميكنم پياده برم بعد يه هو باباشو ميبينم!!!!كه از رفتار دخترش البته شرمند ه است هرچند همه چيزو نميدونه بعد ديگه سرو كلش تو زندگيت پيدا ميشه و هنوز نيومده بدشانسيها رو سرت خراب ميشه!!!!!!!! خرافاتيم يا بد بين يا زخم خورده نميدونم. اما تصميم ندارم باش ارتباطي برقرار كنم تصميم ندارم تو زندگيم راهش بدم اصلا نميخوامش به كي بگم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:56 توسط یسنا |
|
|
حرفی ندارم نه با خودم نه با خدا نه با هیچکس دیگه ای
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 13:9 توسط یسنا |
|
|
همه چيز از نو شروع ميشه با تصميم من. من رو ميشناسي؟هموني كه اگه بخواد كوهو جابجا ميكنه اين تصميم كه چيزي نيست. واسش مثل آب خوردنه. البته نه اونقدر راحت! سخت تره درد داره. كم نه ها حسابي. اما من از پسش خوب برمياد . بايد بربياد . خدا هم به من قول داده كمكش ميكنه .
خدايا مبادا من چند وقته ديگه اين پستو بخونه و شرمنده شه از بي ارادگيش ها.قول دادي ها. قول مردونه.پس بزن قدش. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:38 توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
ميخوام بنويسم واسه دل خودم و بعضي وقتا شايد واسه اينكه آدمائي تائيدم كند بالاخره آدمم ديگه. از همه چیز هم مینویسم فعلا نیازم فقط نوشتنه
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
يك پزشك زهرا ويولت آونگ خاطره ها |
|
RSS
|