![]() |
![]() |
|
| خصوصی |
|
كارا خوب پيش ميره موفق. توجه خيلي ها بمه به نظرات و ايده هام بها ميدن و بلافاصله روش كار ميكنن. باورشون شده كه بعضي نظرام ميتونه اثر بخشي بالايي داشته باشه.از بيرون كه نگاه ميكنم خيلي موفق و حسرت برانگيزم! دوست و فاميل به صراحت ميگن كاش جاي تو بوديم. ظاهر همه چيز نميگم عاليه. ولي خيلي خوبه . اما . . . . . . . . . . . . . . . . . چرا راضي نيست ته دلم؟ ديشب عزيزم ميگفت توقع زياد خوبه اما تو ناشكري . ازم قول گرفت كه سپاسگزار باشم و برنامه رو به پيشرفت بريزم و تلاش كنم براي اول بودن بين زرنگا نه شاگرد تنبلا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:18 توسط یسنا |
|
|
گوش ميكنم صداي موج آروم دريا مياد.زير آفتاب گرم روي ماسه هاي كنار ساحل لميدم. ذهنم خالي از هرنگرانيه. باتمام وجود زيبائيهاي دنيا و مهربوني خدا رو حس ميكنم. دلم ميخود همه رو دوست بدارم احساس سر خوشي دارم.ميخوام همش از خدا تشكر كنم به خاطر استعدادي كه دارم به خاطر سلامتي عقل و جسمم به خاطر زيبائيم به خاطر هوشم به خاطر تحصيلاتم به خاطر شغل خوبم به خاطر درآمد خوبم به خاطر خلاقيتم به خاطر مقبوليتم پيش همه به خاطر استقلالم به خاطر داشتن يه دوستي محكم و صميمي به خاطر اينكه عشق رو تجربه كردم به خاطر........خدايا نعمتات قابل شمارش نيستن.ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون م
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:50 توسط یسنا |
|
|
امروز نميتونم ببينمت هرچند همينجائي بالا سرم! يه احساس دوگانه دارم هم ناراحتم هم فكر ميكنم اين يه فرصته واسه بازبيني اونچه كه تا حالا كردم وقتي خيلي بهم نزديكي قدرت فكر كردن عقلاني ازم سلب ميشه حالا چند روزي فرصت هست واسه فكر كردن به اينكه ادامه كار همين طوري باشه يا نه يا اصلا ادامه بديم يا نه.ميدوني با سنگدلي تمام اعتراف ميكنم بعضي وقتا ميخوام يه معجزه بشه اون اتفاقي كه منتظرشم بيفته و هر دومون تموم شيم بره پي كارش!مرگ يه بار شيون يه بار بار عذاب وجدان هم سبك تر.عجب موجود وحشتناكيما
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:32 توسط یسنا |
|
|
دلم اون چيزي رو ميخواد كه همه ميخوان!برگشتن به عقب واسه جبران آنچه از دست دادم، لحظه هائي كه ميتونستم خوش باشم و نبودم يا زماني كه ميخواستم گريه كنم و خودمو نگه داشتم.دلم ميخواد اون روزي كه تو هتل بودم و رو به دريا و از سر تنبلي، طلوع آفتاب و قدم زدن صبح زود كنار ساحل رو از دست دادم دوباره تكرار شه! ميخوام تمام روزهائي كه نماز صبحم قضا رفت از زندگيم حذف شه و جاش روزهايي بياد كه از خجالت خدا ،تمام روز سرم پائين نباشه! دلم ميخواد بهم فرصت پيدا كردن يه دوست جديد و ميدادن يه دوست واقعي. ميخوام سالهاي بين ۲۷سالگي تا ۳۵ سالگيم (به جز يه چندماهيش) پاك شه و از نو نوشته شه. ميخوام زندگي رو ببلعم با تمام وجود. نفس عميقي بكشم و بدمش تو ريه هام.يكي هست منو يار ي كنه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:3 توسط یسنا |
|
|
اسم من غرور است. من سر تو کلاه مىگذارم. من تو را از اين که از زندگى خود رضايت خاطر داشته باشى باز مىدارم ... من تو را از اين که آرامش درونى داشته باشى باز مىدارم ... من تو را از پارسايى و پرهيزکارى باز مىدارم ... من تو را در ديدن واقعيتها گمراه مىکنم ... من تو را از داشتن دوستان واقعى محروم مىکنم ... من تو را از داشتن عشق حقيقى محروم مىکنم ... من تو را از شکر کردن به درگاه خدا باز مىدارم ... اسم من غرور است. من سر تو کلاه مىگذارم. تو مرا دوست دارى ... امّا اينها واقعيت ندارد. من در صدد هستم که تو را گمراه کنم و از تو آدم نادانى بسازم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:17 توسط یسنا |
|
|
هر چي فكر كردم امروز چمه نفهميدم. فقط ميدونم مثل هميشه نيستم! يك كم خجالت زده ام + يك كم نا اميد شايدم خشمگين. از چي ؟ نميدونم راستي چرا اينقدر آدما پيچيده ان؟ يكي از دوستام ميگه برو روانكاوي شو تا خودتو بيشتر بشناسي. گفتم اعتقاد ندارم اما راستش جراتشو ندارم.ميترسم يه چيزائي بگه كه از خودم بدم بياد! به هرحال بدجوري حيرونم ميان من خوب و من بد! راستي كدوم واقعيتمه؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:11 توسط یسنا |
|
|
امروز ۳۷ هزار تومن پول بي زبونو مفت از دست دادم. كاش دزديده بودنش ! رفته تو جيب يه مفت خور عوضي كه ازش متنفرم. نميدونم اين چه رسميه كه موقع توديع به زور از آدم پول جمع ميكنن كادو بگيرن. مسئله اصلا پولش نيست اون ادميه كه من واسه رفتنش ثانيه شماري ميكردم!
بگذريم امروز نشستم فكر كردم كه يه برنامه حسابي واسه خودم بچينم چند تا هدف: ۱- ادامه تحصيل در يه رشته پول دربيار ۲- رفتن به خارج براي ادامه تحصيل در يه رشته پول دربيار ۳- گذروندن دوره هاي طب زيبايئ و ازين چيزا واسه پول درآوردن ۴- پول درآوردن ۵- پول دار شدن ۶- پول...... راسته ميگن آدم در دهه چهارم عمرش به سمت ديوانگي و شيفتگي قدرت و ثروت ميره ها!!! خدا بقيه آدما رو كه فكرهاي انسان دوستانه دارن شفا بده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:59 توسط یسنا |
|
|
چند روزيه فكر ميكنم تو اين دنيا نيستم همه رو دور از خودم ميبينم مثل يه آدمي كه آلوده شده به يه گناه نابخشودني و به مكافاتش پرتاب شده يه جاي دور بدون حضور هيچ موجود زنده اي وسط يه بيابون بي آب و علف. همه اتفاقات دور و برم خوبه اما حس خوب بهم نميده ! هيچ چيز باعث لذتم نميشه ميترسم شروع افسردگي باشه! هميشه آدم پر انرژي بودم حالا چه بلائي سرم اومده ؟! از روزمرگيه؟ از تنهائيه؟ ا لان پست ۲ ساعت پيش رو خوندم حالم بد شد خداجونم سپاس به خاطر همه چيزاي خوبي كه بهم دادي و ميدونم يا نمي دونم اما هستن.ممنون كه يه لحظه تركم نميكني |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:30 توسط یسنا |
|
|
دوباره تصميم گرفتم بنويسم. اين بار سومه!۲ وبلاگ ديگه داشتم كه حداكثر ۳ ماه نگهشون داشتم! خودم فكر ميكنم اونا رو واسه دل خودم نمينوشتم همش بدنبال خواننده بودم. اما حالا ميخوام حرفامو فقط بنويسم. بنويسم تا باورشون كنم ،تا جدي بگيرمشون، تا از وجودشون تعجب كنم، تا عصبانيتمو خالي كنم، تا شاديهامو واقعي تر كنم، تا خواسته هامو فرياد بزنم،تا تنهائيمو قسمت كنم با اين دنياي مجازي كه دوستشم دارم.
من اومدم ....تا كي وقت رفتن باشه! ســــلام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:1 توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
ميخوام بنويسم واسه دل خودم و بعضي وقتا شايد واسه اينكه آدمائي تائيدم كند بالاخره آدمم ديگه. از همه چیز هم مینویسم فعلا نیازم فقط نوشتنه
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
يك پزشك زهرا ويولت آونگ خاطره ها |
|
RSS
|