تبليغاتX
«من» نامه
خصوصی
مطالب قبلي رو كه ميخونم غريبيم مياد!! احساس اون لحظه كه يادم نمياد هيچ، با نويسندش كه خودم باشم احساس غريبي ميكنم. يعني آدم وقتي مكتوب ميشه!!اينقد فرق ميكنه؟! اينه كه حس ميكنم آدماي وبلاگ هيچكدوم نميتونن خود واقعيشونو معرفي كنند حتي به خودشون!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط یسنا | 
احساس رهائي ميكنم همين.... ... نه كمي هم احساس بدجنسي دارم دلم ميسوزد برايش خيلي ولي چاره اي نيست اگه ادامه پيدا كنه نابود ميشيم اما اگه تموم  شه چي يعني نابود نميشيم؟.......................................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:21  توسط یسنا | 

هيچكس به من نگفت دوستت دارم! هيچكس به من توجهي نكرد! هيچكس مهربانيم رو نديد!هيچكس ارزشي بم نداد.هيچكس نخواست انديشمو بشناسه.هيچكس به عمق چشمام نگاه نكرد! هيچكس وقتي نذاشت تا كمي بشناسم. هيچكس نخواست لحظات تنهائيش رو با من پر كنه.هيچكس..........نتيجه اين شد كه عزيز و عزيزترين و يگانه همدم و عشق هيچكس نشدم تنهااااااااا تا تو اومدي ۱سال فقط از دور نگاهم كردي ۱سال انديشه هامو خوند ۱سال توانائيهامو شناختي و ۱سال احساساتمو. ۱سال سعي كردي بم نزديك بشي.۱سال توجهمو جلب كردي وقتي مطمئن شدي ازم اونوقت گفتي دوستت دارم بعد ۱سال سعي كردي بهم بقبولوني و بالاخره از فيلتر "من" رد شدي و حالا اونقدر به هم نزديكيم و همو ميخوايم كه نميفهميم مال هم نيستيم نميخوايم قبول كنيم .من بايد برم تا هر دومونو نجات بدم برم و بسپارم به خدا همون خدائي كه همين نزديكيست نزديك دل عاشقا.دوستت دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:24  توسط یسنا | 
۱- اصلا ميخواستم كامل فراموش بشه و بره به .........تاريخ از بس تو دوران دانشجوئي اذيتم كرده بود ۶ سال تمام با مظلوميت تحملش كردم چون ميدونستم بالاخره تموم ميشه. بعدشم كه طرحشو اومد ور دلم با يه عالمه انتظار نابجا اما اونقدر  عاقل شده بودم كه بتونم نه بگم هر چند اون نميفهميد! بعدشم يه روز بي خداحافظي و با بي وفائي تموم رفت  و چقدر احساس سبكي كردم. عجيب به چشم شورش اعتقاد داشتم و دارم !!!! و از حسادتاش گريزونم. حالا يه روز تو اين شهر بزرگ  ساعت ۱۰ صبح از خونه ميام بيرون چون ميخوام يه كم ديرتر برم سر كار بعد هوس ميكنم پياده برم بعد يه هو باباشو ميبينم!!!!كه از رفتار دخترش البته شرمند ه است هرچند همه چيزو نميدونه بعد ديگه سرو كلش تو زندگيت پيدا ميشه و هنوز نيومده بدشانسيها رو سرت خراب ميشه!!!!!!!! خرافاتيم يا بد بين يا زخم خورده نميدونم. اما تصميم ندارم باش ارتباطي برقرار كنم تصميم ندارم تو زندگيم راهش بدم اصلا نميخوامش به كي بگم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:56  توسط یسنا | 
حرفی ندارم نه با خودم نه با خدا نه با  هیچکس دیگه ای
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط یسنا | 
همه چيز از نو شروع ميشه با تصميم من. من رو ميشناسي؟هموني كه اگه بخواد كوهو جابجا ميكنه اين تصميم كه چيزي نيست. واسش مثل آب خوردنه. البته نه  اونقدر راحت! سخت تره درد داره. كم نه ها حسابي. اما من از پسش خوب برمياد . بايد بربياد . خدا هم به من قول داده كمكش ميكنه .

خدايا مبادا من چند وقته ديگه اين پستو بخونه و شرمنده شه از بي ارادگيش ها.قول دادي ها. قول مردونه.پس بزن قدش.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:38  توسط یسنا | 

خدایا میترسم از دستش بدم و دیگه کسی رو نداشته باشم که این جور دوستم داشته باشه. میترسم به خواسته هاش نه بگم و ازم فاصله بگیره اون وقت کی بام اینقدر مهربونی کنه؟ کی اینقدر دوستم داشته باشه؟ کی مزه عشق و بم میچشونه؟ دلم واسه کی تند تند میزنه؟ تنها میشم ......مثل اون وقتا که از تنهایی گریه ام میگرفت این آیا استجابت دعامه؟  من از تو عشق پاکی رو خواستم که از آن من باشد .................................. من نه ایوبم نه یوسف یه آدم معمولیم لغزان و حیران. ایمانم به سستی ایمان یک انسان از میلیاردها آفریدته، نه به اندازه ایمان اون چند بنده خاصت!! البته که میخوام وقتی میلغزم تو دستمو بگیری اما شیطان از تو فرزتره . نشستی تا سرم از برخورد با سنگ بپکه تا پا جلو بذاری؟ اصلا حالمو میفهمی؟ ترسمو از تنهائی؟ بی کسی؟ بی عشقی؟ بی یاری؟ بی دوستی؟ ..........................................................اصلا حرف زدن بات فایده ای داره؟؟!!!!10 سال گفتم و کمک خواستم  و نتیجش این شد: من اجابت دعای او شدم. او مرا خواست و تو اجابت کردی. او خواست به من نزدیکتر بشه و تو اجابت کردی او خواست قلب من به روی دیگری بسته شه و تو اجابت کردی او خواست مرا در آغوش بگیره و تو اجابت کردی او خواست من عاشقش شم و تو اجابت کردی؟!!!!!!عجیبه که من نمیفهمم که اصلا تو مرا برای او خلق کردی پس باید به آنچه او میخواهد تن بدم کاملا!!!!!!!!!من اراده ای برای انتخاب ندارم........من مسئول خوشحال کردن دیگریم!!!!هر چند خودم هم دوستش میدارم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 8:25  توسط یسنا | 
هر روز صبح كه ميام بيرون ميگم:

خدايا كمكم كن كه امروز در مورد كسي به غلط قضاوت نكنم و هيچ كس هم در مورد من به غلط قضاوت نكند.

بد ميترسم ازين قضاوت اشتباه كه منشا همه سوء تفاهمها و بديها و بد گوئي هاست!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:17  توسط یسنا | 
دو حس متضاد كنار هم مثل آب و آتش يا برف و زغال يا خشم و رافت . اونقدر تجربش سخته كه قلبم ميخواد از دهنم بپره بيرون. ترس همه وجودم و ميگيره اما به منبعش محكم ميچسبم.مثل بچه اي كه از مادرش  كتك ميخوره و به مادرش پناه ميبره از درد!!! از دست دادنش به اندازه نزديك شدن بش ترسناكه از طاقتم خارجه .خدايا بارها گفتم كه من ايوب نيستم پس صبرمو آزمايش نكن. و يوسف نيستم پس خودداريمو نيازما و يونس نيستم پس يك لحظه به خود واگذارم نكن.  
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:59  توسط یسنا | 
كارا خوب پيش ميره موفق. توجه خيلي ها بمه به نظرات و ايده هام بها ميدن و بلافاصله روش كار ميكنن. باورشون شده كه بعضي نظرام ميتونه اثر بخشي بالايي داشته باشه.از بيرون كه نگاه ميكنم خيلي موفق و حسرت برانگيزم! دوست و فاميل به صراحت ميگن كاش جاي تو بوديم. ظاهر همه چيز نميگم عاليه. ولي خيلي خوبه . اما . . . . . . . . . . . . . . . .  . چرا راضي نيست ته دلم؟ ديشب عزيزم ميگفت توقع زياد خوبه اما تو ناشكري . ازم قول گرفت كه سپاسگزار باشم و برنامه رو به پيشرفت بريزم و تلاش كنم براي اول بودن بين زرنگا نه شاگرد تنبلا پس روشم را تغيير ميدم واسه بهتر شدن
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:18  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ميخوام بنويسم واسه دل خودم و بعضي وقتا شايد واسه اينكه آدمائي تائيدم كند بالاخره آدمم ديگه. از همه چیز هم مینویسم فعلا نیازم فقط نوشتنه

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
يك پزشك
زهرا
ويولت
آونگ خاطره ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان